ماهیگیر پیر
ماهیگیر پیر
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود ماهیگیر پیری بود که با زنش در کلبه کوچکی کنار دریا زندگی می کرد.

پیرمرد هر روز به دریا می رفت و تورش را در آب می انداخت و ماهی می گرفت. زنش هم توی خانه می ماند و لباس های شوهرش را وصله می کرد.
زندگی آنها خیلی ساده و فقیرانه بود؛ آنها هیچوقت پول نداشتند، ولی راضی و خوشبخت بودند.

روزی یک ماهی کوچولوی نقره ای به تور ماهیگیر افتاد. ماهی کوچولو همینکه خودش را بیرون از آب دید، فریاد زد: ای ماهیگیر، خواهش می کنم مرا به دریا برگردان! اگر این خوبی را در حق من بکنی، هر آرزویی داشته باشی، برایت برآورده می کنم.
پیرمرد بیچاره آن روز فقط همان یک ماهی را گرفته بود، اما وقتی که دید ماهی حرف می زند، آنقدر تعجب کرد که چیزی نمانده بود، چشم هایش از کاسه بیرون بپرد! او ماهی را در دریا انداخت و به خانه برگشت و داستان را از اول تا آخر برای زنش تعریف کرد.

پیرزن وقتی که سخنان شوهرش را شنید، اوقاتش تلخ شد و گفت: عجب پیرمرد نادانی هستی! می خواستی به او بگویی، یک خانه به ما بدهد. بعد آنقدر اصرار کرد که پیرمرد بیچاره مجبور شد، به دریا برگردد و از ماهی بخواهد که یک خانه کوچک و قشنگ به آنها بدهد. وقتی که ماهی از آرزوی پیرمرد خبردار شد، به او گفت: آرزویت برآورده شد! برگرد و خانه ات را ببین!

پیرمرد برگشت و دید زنش جلو یک خانه کوچک و قشنگ ایستاده است و با خوشحالی انتظار او را می کشد.
پیرزن چند روزی از خانه تازه اش راضی و خوشحال بود؛ اما یک روز صبح وقتی که از خواب برخاست، به شوهرش گفت که آن خانه برای او کوچک است و پایش را در یک کفش کرد که: من یک خانه بزرگ می خواهم.
ماهیگیر گفت: عزیزم، خانه بزرگ به چه درد ما می خورد؟ ما کی می توانیم در یک خانه بزرگ زندگی کنیم؟
پیرزن فریاد کشید: زود باش برو و به ماهی کوچک بگو یک خانه بزرگ به ما بدهد! برو و با من بگو مگوی بیفایده نکن؛ چون تو اصلاً این چیزها را نمی فهمی.

پیرمرد بیچاره که دید زنش دست بردار نیست، به کنار دریا رفت و ماهی را صدا زد و گفت: دوست من، ماهی کوچولو، صدای مرا می شنوی؟ به من گوش بده، خواهش می کنم گوش بده!
ماهی کوچولو از میان امواج طلایی دریا بیرون پرید و پرسید: خُب، چه آرزویی داری؟
پیرمرد آهسته گفت: من برای خودم آرزویی ندارم، اما زنم از خانه کوچکمان ناراضی است و می خواهد یک خانه بزرگ داشته باشد.
ماهی گفت: این آرزویت هم برآورده شد، برگرد و خانه بزرگت را ببین!
پیرمرد برگشت و دید بجای خانه کوچک و قشنگ، یک عمارت بزرگ و زیبا، سر به آسمان کشیده است، و زنش شادان و خندان در حیاط بزرگ آن دارد گردش می کند و چند تا پیشخدمت هم با لباس های یک شکل و زیبا، گوش به فرمان او ایستاده اند. اما پیرزن که خیلی حریص بود، به این هم راضی نشد؛ و روز دیگر ماهیگیر بیچاره را دو باره نزد ماهی فرستاد تا از او بخواهد که زنش را ملکه کند. ماهی برای بار سوم جواب داد: این آرزویت هم برآورده شد. برگرد و ملکه را ببین!

ماهیگیر برگشت و دید بجای خانه، قصری از مَرمَر سفید که بام آن سراسر پوشیده از طلاست، سر به آسمان برداشته است. او برای دیدن زنش از چندین اتاق گذشت، و سرانجام در انتهای یک تالار بزرگ زنش را دید که بر تختی زرین نشسته و تاج یاقوت نشانی، بر سر گذاشته و شنل زیبایی بر دوش انداخته است.
صبح روز بعد، پیرزن حریص و نادان که باز هم ناراضی بود، به شوهرش گفت: ببین چه ابر سیاهی آسمان را گرفته ... این ابرها مرا غمگین می کنند. زود به پیش ماهی برو و به او بگو من می خواهم فرمانروای زمین و آسمان باشم تا هر وقت که دلم بخواهد به خورشید دستور بدهم در آسمان بتابد.
آن روز توفان عجیبی در گرفته بود؛ تندبادهای شدید درختان را تا زمین خم می کرد و سنگ های ساحل دریا را می لرزاند. این بار وقتی که پیرمرد ماهی را صدا زد، مدتی طول کشید تا ماهی روی آب بیاید.

وقتی که ماهی روی آب آمد، فلس های نقره ای اش مثل برق می درخشید و چشم را خیره
می کرد.
ماهی با صدای خشمگینی پرسید: این بار دیگر چه آرزویی داری؟
پیرمرد برای آنکه ماهی بتواند در میان هیاهوی امواج صدایش را بشنود، فریاد زد: دوست من، من جرأت ندارم حرف بزنم. زنم هنوز هم راضی نیست و حالا می خواهد فرمانروای زمین و آسمان باشد.
ماهی کوچولو حرفی نزد و در میان امواج بی آرام و آشفته ناپدید شد.

پیرمرد هم آهسته به طرف خانه به راه افتاد. وقتی به خانه رسید، قصر بام طلایی ناپدید شده است و از خانه بزرگ و خانه کوچک و قشنگ هم اثری نیست، و دو باره کلبه کوچکی که سال های سال در آن زندگی کرده بودند، سر جایش برگشته است. پیرزن روی پله های جلو کلبه نشسته بود و اشک می ریخت و لباس های پاره پیرمرد را وصله می کرد.
به این ترتیب، آنها زندگی گذشته را از نو شروع کردند: بی پول، ولی راضی و خوشبخت.
فقط گاه گاهی پیرزن به یاد قصر باشکوهی می افتاد که فقط یک روز در آن زندگی کرده بود و از طمع بیجایش پشیمان شد.

مرد ماهیگیر نیز هر وقت آفتاب بر دریا می تابید، و امواج در زیر آن برق برق می زدند، به یاد دوست خوب و مهربانش، ماهی کوچولوی نقره ای می افتاد که برای همیشه ناپدید شده بود.
ویژگی ها:
برگردان: رضا استاد
برگرفته از:

نوشتار "ماهیگیر پیر" برگردان "رضا استاد"
زیر نظر "فریدون بدره ای"
موضوع مطلب مرتبط قبلی:
داستان کودکان